می خوانمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو تو ام ، چنان که ستاره به چشم تو یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم ، آن چنان که درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره خواب را
شایسته ای چنان که تپیدن برای توست
شایسته ای چنان که تپیدن برای دل ، یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی...
می آفرینمت ، چنان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیاز جواب را...؟


در تنهايي خود ، لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم ، براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم ، كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت ، گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم ، كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم ...
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
...آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار مرا در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده ام
اما آنگاه مطمئن باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادمانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچ هايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت
ساکت بود و بی خروش کوچه ای که بی عشق بود
نميدانم چرا؟
... کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود

نمیدانم زندگی چیست ؟؟
اگر زندگی شکستن سکوت است ، سالهاست که من سکوت را شکسته ام
اگر زندگی خروش جویبار است ، سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام
اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست
زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم
اما اشکانم به من نیاموخت ، که چگونه زندگی کنم ...

( نوشته خودم )

باز هم شکستی دگر ...
اما این بار متفاوت تر از همیشه !
و باز هم تقدیم به ...
تقدیم به آن عاشق کش نامهربان
این را بدان ...
و این را تو بدان ...
در آسمان غمگین دلم ، هنوز هم ماهی
این را بدان ...
در خلوت غریبانه شب هایم انتظارت را می کشم
این را بدان ...
بی تو دگر فردایی ندارم .
شعر بی وزنم ، نمی دانم چرا سنگین است !؟
گرچه می دانم از چه غمگین است
شاید برای غروب عشق است !
که شعر این چنین سنگین است
آخر کلامم و کلام آخرم را اینگونه می نویسم :
دوستت دارم ، گرچه دوستم نداشته باشی !!!
گرچه امیرخان* را دگر دلی نمانده است
تا ابد درحسرت نگاهت می نشیند
امیرخان : تخلص شاعر

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم
و با آن میگویم که مونس شبهای دلم تویی ...
کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است
و گل غم به دلم وا شده است
کاش میدانستی که درون قلبم ، تو با تپشهای عشق هم صدا هستی
کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد
کاش میدانستی
کاش میدانستی
هستی که هستم ...
جاده های بی کسی رو طی می کردم آروم آروم ...
چقدر تنها بودم ...
با تنهایی بودم و آرزو برایم معنایی نداشت ...
روز و شب برایم تفاوتی نداشت و گذر عمر مرا با خود می برد ...
هیچ کس نبود تا این گونه عاشقانه برایش درد و دل کنم ...
هیچ کس نبود تا این گونه زندگی را برایم معنا کند ...
هیچ کس نبود تا این گونه عاشق و سرگردانم کند ...
هیچ کس نبود تا تنهاییم را برایش زمزمه کنم ...
تا این که تو آمدی !!!
آمدی و مرا از جاده های بی کسی و تنهایی رهایی دادی ...
حال روزها را از پی هم یکی یکی می شمارم تا دوباره ببینمت ...
تا دوباره دیدنت رنگی باشد بر این روزگار بی رنگم !!!
حال گذر عمر برایم شیرین است ...
چرا که یا در کنار تو ام یا به یاد تو !
حال تو هستی تا به درد دلم گوش کنی ...
تو هستی ...
تو هستی که این گونه زندگی برایم زیبا شده ...
جانان من ، مهربان من ، تو هستی که این گونه عاشق و سرگردان شده ام ...
تو هستی تا آرام آرام در گوشت زمزمه کنم تنهاییم را !!!
تا آخر كنارم بمان ...

یکی را دوست می دارم ...
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم ...
ولی افسوس او هرگز
نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت
تا او را بخنداند ...
یکی را دوست می دارم ...
یکی را دوست می دارم ...
ولی افسوس ...............

میزند باران به شیشه ، شیشه اماسردوسنگین
بی تفاوت تلخ وخاموش ، شاید از یک غصه غمگین
شیشه در اوج سپیدی، خسته از دلواپسی ها
من نشسته گنگ ومبهم، میرسم تا عمق رویا
آسمان همچون دل من خیس ، خیس از بی وفایی
بر لبم نام تو دارم ای بهار من کجایی ؟
تا به کی چون شیشه ماندن در نگاه قاب تقدیر
من همه میل رسیدن ، دل ولی بسته به زنجیر
آمدم تا چشمهایت در دلم عشقی بکارد
تو ولی گفتی که برگرد شیشه احساسی ندارد
میزند باران هنوز ، آه این چنین غم در دل کیست؟
... دست من بر شیشه لغزید ، شیشه هم با بغض بگریست

بود بر شاخه هایم آخرین برگ
تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را
زبس دل سوی مردم کرده ام من
در این دنیا تو را گم کرده ام من
مرا در عاشقی بی تاب کردی
کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست
شب ما بهر تو همگام روز است
به وقت صبح تو ما را شب آید
در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار
به تاریکی تو روشن بــاش ای یار

